چشم دشمن را حماسه کور کرد

چشم دشمن را حماسه کور کرد
امت ایران به «میدان» رو کند،در پی « بیعت» : « مجدد» – قاطبه،جمله می آیند در« میدان» : همه،با شکوه و « مردمی» – زیبا و ناب « راهپیمایی» عید « انقلاب»،شور« امت» : پاسخ « رهبر» دهد،عشق هم « الله» و « اکبر» سر دهد،« دیو» را این حرز عمری « دور» کرد، چشم دشمن را «حماسه» کور کرد...

«فجر» بیداری طلوعی « روشن» است

روز شنبه : « بیست دو»  از«  بهمن» است

نکهت « عشق» است وقف وَرد : ودّ

« یکهزار و سیصدِ» سال « نود»

« مردمی» – پویا – خجسته – « مستمر»

« انقلاب» عشق و « دین»شد : پر ثمر

« لاله» میداند « وطن» : گلشن شده ست

فجر « یوم الله» دین : « بهمن» شده ست

« فجر» دین از« انقلاب» ی روشن است 

«عید» ایران بیست ودو از« بهمن» است

«حضرت رهبر» به حق : صاحب تمییز

طیب الله برچنین «  فجر»  عزیز

تکیه بر« تکریم» بی حد کرده اند

حضرت اش « امر مجدد» کرده اند

تا گل عشق « خمینی» بو کند

امت ایران به  «میدان» رو کند

در پی « بیعت» : « مجدد»  – قاطبه

جمله می آیند در« میدان» : همه

با شکوه و « مردمی» – زیبا و ناب

« راهپیمایی» عید « انقلاب»

شور« امت» : پاسخ « رهبر» دهد

عشق هم « الله» و « اکبر» سر دهد

« دیو»  را این حرز عمری « دور» کرد

چشم دشمن را  «حماسه» کور کرد

آیه های « انقلاب» روشن ایم

«وارث فجر» یم – خیلی « بهمن» ایم ...

چشم بلبل دایماً سوی گل است

گل پرستی خصلت هر بلبل است

بلبلی در باغ سبز انقلاب

می دهد احساس گل را پیچ و تاب

در بهاران – سبزه با گل یار شد

از نیایش – باغ بلبل زار شد

فصل داغ دشت و کوه راغ هاست

«فجر» گل در آسمان باغ هاست

با بنفشه می شود شبنم شروع

آفتاب از پشت گل کرده طلوع

محو گل – چشم تماشایی ماست

اشک ما – مسئول زیبایی ماست

گل اگر بینم سرشکم آنی است

روی سبزه آینه بندانی است

ذوق لاله – شوق شبنم داشتیم

باغ بهمن را بنفشه کاشتیم

نحله ی دل – حزب درد و دین ماست

حرمت آیینه در آیین ماست

می سراید فاخته در بوستان

پای گل خالیست جای باغبان

عشق – زیبایی بی اندازه است

شعر تازه – چون هوای تازه است

عشق – ابزار تقدس می کند

با هنر انسان تنفس می کند

با وضویم ماه را مَس می کنم

مکث در عشقی مقدس می کنم

شور: جام است و تعهد: باده است

انقلابی شعر گفتن ساده است

ساده هستم – ساده – مثل گریه ام

نیست یک پیرایه ای بر ذمه ام

بهر آرایش کند خون را خضاب

مانی تصویر های «انقلاب»

عشق –« جمهوری خون» بنیاد کرد

انقلابی در هنر ایجاد کرد

شب – قلم مو را معطر می کنم

نذر – تصویری معطر می کنم

فقه صادق – مثل علم باقری ست

کار نقاشی شبیه شاعریست

نقش بازم – وصف هستی می کنم

آرزوی چیره دستی می کنم

شعله ی شوقم دوباره سرکش است

حال شعر و شور نقاشی خوش است

چنگ امشب می زنم بر سیم چنگ

اسم شعر کوچک من: آبرنگ

رنگم و ابراز گیجی می کنم

بس که نقاشی «بسیجی» می کنم

در تهاجم – هجمه – جنگ و معرکه

از هنر داریم صدها اسلحه

نقش عشق و طرح خون پاینده است

تا «هنرمند بسیجی»زنده است

از قیام و خون روایت می کنم

«انقلابی» را« حکایت» می کنم

شیعه را شورش کتاب سینه است

جزوه ی تاریخ چون آیینه است

کار با «اهل حقیقت» داشتیم

جزوه ی تاریخ را برداشتیم

وارد آیینه امشب می شوم

تا سحر مهمان «مذهب» می شوم

خط هر جنبش چرا میخی شده ست؟

«انقلاب شیعه» تاریخی شده ست

رهبر نهضت ولی است و فقیه

«انقلاب» ما ندارد یک شبیه

وصل خواهد شد به «نهضت» بی گمان

خط سرخ مکتب «صاحب زمان»

نهضت مهدی ست – پس نامی ست این

عصر «جمهوری اسلامی» ست این

دین ما – جمهوری آیینه ها

پرچم خون می وزد در سینه ها

شب زیارت می برم اندیشه را

بقمه ی روحانیون شیعه را

قرنها ثبت است بر لوح سحر

عزت نعلین پوشان قَدَر

باده خواران – آسمان نوشان عشق

دار بر دوشان – عبا پوشان عشق

پیک های پلک خونین ظفر

این علی زادان محراب خطر

خوب بنگر هیبت شمشیر و شیر

صولت «عمامه» داران امیر

رسم کن در جذبه رعد و برق را

جلوه ی روحانیون شرق را

نام آنان را که گلگون سینه اند

آفتابی در دل آیینه اند

بهترین تاریخ شد تقویم حق

می زنم یک چند برگی را ورق

عصر « قاجاریه» - عهد «پهلوی»

شد بپا چندین قیام معنوی

بر « غزا» - « حکم جهاد» ی وارد است

دوره ی « سید محمد جاهد» است

از قصور « فتحعلیشاه» زبون

« روس»– ایران را کشد در خاک و خون

طشت «رسوایی» شاهان بام یافت

« نامه» ی « عهد» ش « گلستان» نام یافت

گشت تقدیم « تزار» قلتبان

چند شهر از خاک « آذربایجان»

قتل و غارتها بدون دیه بود

آخر تاریخ « قاجاریه» بود

روی شریان شرف زالو رسید

عطر « جنبش» - بوی « تنباکو» رسید

آنکه در « هجمه» همیشه « غازی» است

« میرزا» ی شهر دین « شیرازی» است

« انگلیس» و « روس» را دندان شکست

« ناصر الدین» در حرم « قلیان» شکست

مصرف قلیان – توتون « تحریم» شد

« شاه» کوتاه آمد و « تسلیم» شد

می رسد نهضت به سر حد کمال

از قیام و قدرت « سید جمال»

نهضتش در هر کجا بنیادی است

این پلنگ دین - « اسد آبادی» است

عشق – بخشیده به خون مشروعیت

شد « قجر» معدوم از مشروطیت

آخر یلدا – سحوری را ببین

« شیخ فضل الله نوری» را ببین

معجز « حوزه» حلول ماه بود

نور مثل « شیخ فضل الله» بود

عشق را « روحانیت» بانی شده ست

شیخ ما نامش « خیابانی» شده ست

قصه ی « یحیی» و خون و طشت بود

« کوچک جنگل» بزرگ دشت بود

جلوه ی دین - « مشهد» و « قم» یافته ست

« نهضت جنگل» تداوم یافته ست

« انگلیس»و« روس» و« ژرمن» اسفل است

« میرزا کوچک» بزرگ جنگل است

حُسن « سید» بوی گل حس می شود

فاتح مجلس « مدرس» می شود

شال او « حبل» و « عبا» ی او کفن

او « مدرس» نام او « سید حسن»

در کنار بالی ازموسیچه ها

رد « نعلین» است در شبکوچه ها

سرو بود و سرافرازی می گرفت

« سلطنت» را او به بازی می گرفت

عمق ها در ژرف او چون سطح شد

« سنگر مجلس» بدستش فتح شد

زلزله خیز است « نطق» و خامه اش

آسمان خوابیده بر « عمامه» اش

از شکوه و فر این صاحب جلال

جان گرفت آوازه ی« سید جلال»

گشته ایران مبتلای درد و رنج

دشمن « سید» که باشد ؟ « میر پنج»

او شبیه بغض با تاول شده ست

در میان زخم هایش حل شده ست

مرد مردان همیشه نامور

گشته تبعیدی به شهر « کاشمر»

عشق می داند گل یک روزه بود

او به هنگام شهادت روزه بود

از « مدرس» شیعه صاحب عزم شد

سنگر مجلس به دستش فتح شد

صدر مجلس شیخ بر منبر نشست

با « عصا» - تاج « رضا خان» را شکست

شکل داد او با شعاری معنوی

« مرگ» بر این « سلطنت» این « پهلوی»

قهر حیدر گشته فاش و منجلی

از « فدائیان اسلام» علی

دوست – شب بیدار ، دشمن خواب بود

هر « فدائی» سایه ی « نواب» بود

صاعقه چون خشم « نواب» است و بس

او ندارد وحشتی از هیچکس

این « صفی» فرزند دارو دشنه است

اشهدالله بر « شهادت» تشنه است

شیر شیعه – مست میدانداری است

ماه مذهب – شمس دین « غفاری» است

تیر باران گل به دست خار شد

« ثقه الاسلام» هم بر، دار شد

آتش « ملی» - تب تفت است این

زلزله یا « نهضت نفت» است این

این « جهاد ملی» ایرانی است

نهضت اسلامی « کاشانی» است

ضربت اسلام کاری می شود

« شاه» از کشور فراری می شود

منبر خون – راز خطبه خوانی ا ست

تیکه گاه کوه ها « کاشانی»ا ست

ملیت آخر جنایت می کنند

« حزب» بر « توده» خیانت می کند

ضع ایران از گذشته بد تر است

صلح و اصلاح « مصدق» ابتر است

گشته « ناوان» عدول از قاعدی

کودتای« اردشیر زاهدی»

« شاه آمد» در وطن تندیس شد

مملکت تقدیم بر « ابلیس» شد

آسمان مشغول الله – الله است

راستی روز عجیبی در ره است

در پگاه عشق از پلک حسین

آسمان باریده در شهر خمین

نم نم باران – شروع باوریست

عاشقان ! امروز روز دیگریست

وا مصیبت «نیمه خرداد» شد

بیستون عشق بی فرهاد شد

روشنی ما تمام از آیینه ست

روز تبعید امام از آیینه ست

شیعیان مست می او محو نی اند

صف به صف مردان پیکار وی اند

شهر را گلها تصرف کرده اند

در « حسینیه» توقف کرده اند

گریه ها با گل برابر گشته است

« فیضیه» در خون شناور گشته است

آسمان سوی کبوتر می رود

آینه بالای منبر می رود

ماه می بارد بر روی مذهب اش

روز شلیک حماسه از لبش

ماه را در چاه پنهان می کنند

لاله ها را « تیر باران» می کنند

« حضرت معصومه» - فکر « زینب» است

« قم» همیشه نینوای مذهب است

از تن ایران – دل و جان می برند

« یوسف» دین را به زندان می برند

می شود تبعید آن پیر سترگ

با شعار مرگ : « شیطان بزرگ»

کوه می گوید به هنگام طلوع

آسمان کرده « خمینی» را طلوع

زمزمه کردم دوباره ماه را

نام نورانی « روح الله» را

گریه از عشق حسینی می چکد

خون خورشید از « خمینی» می چکد

عشق می داند شقایق آبی است

رنگ سرخ خاک از بی آبی است

سیل گل در عشق راهی باز کرد

مشتها تا آسمان پرواز کرد

رخنه – آیینه در آهن می کند

« طفل» در گهوار شیون می کند

کودکان یک یک « حسینی» می شوند

« سربداران خمینی» می شوند

مرد می گردند پشت یاره ها

کودکان خفته در گهواره ها

قطره قطره آب خنجر می خورند

خون به جای شیر مادر می خورند

غنچه ها « سهراب» یا « تهمینه» اند

باغبان کوچک آیینه اند

با شمار عشق در نفی ستم

دست و دلهاشان گره خورده بهم

دین میان خون و دود آتش است

فصل شورش – سال « پنجاه و شش» است

بر جلال دین جلا داده جمال

منبر خون - « مسجد» « عشق» « بلال»

قلب « روح الله» چونان آتش است

« اول آبان پنجاه و شش» است

می شود شهر « نجف» چون کربلا

شد شهید عشق « آقا مصطفی»

طرفه سودی زین جنایت « شه» نیافت

خم به ابروی «خمینی» ره نیافت

« نهضت آقا» تپش آغاز کرد

طبل طوفان را طنین انداز کرد

هر مسلمان « تابع» امر وی است

کربلای « نوزده ماه دی» است

هان – « خمینی» کعبه مردم شده ست

فصل خونین « قیام قم» شده ست

بوی « مرد» و اسب و مهمیز آمده ست

« اربعین قم» به « تبریز» آمده ست

« شاه» تغییر « سیاست» می دهد

حکم « تعویض وزارت» می دهد

از « صدارت» تا « هویدا» عزل شد

« آریامهر» از حقارت عزل شد

فصل خونین « قیام ملت» است

ابلهی « آموزگار» دولت است

« حزب رستاخیز» منحل می شود

شاه شاهان !! ول معطل می شود

آخور ساواک بی خر مهره شد

« نسل خر» در مملکت بی توبره شد

در بهاران خوش « پنجاه و هفت»

آبروی « آریا مهری» برفت

بهر « سوگ» لاله ها - « روح خدا»

کرده در« نوروز» - اعلام عزا

گوش بر « امر نجف» شهر « قم» است

یزد و کرمان - « اصفهان و جهرم» است

غرق آتش « مشهد» و شیراز شد

زخمی از خون کازرون – اهواز شد

« رهبر نهضت» همیشه « نامی» است

این « شعار» امت اسلامی است

اسلحه سرخ از زبانه می شود

« جنگها» خانه خانه می شود

امر « روح الله» طنین انداز شد

« پادگانها» خالی از« سرباز» شد

گشته « استقلال» و « آزادی» شعار

هر « نظامی» کرده آهنگ « فراز»

نوکران پهلوی « سگ» می شوند

مثل یک « باتوم» بی رگ می شوند

گرگ هار گله « ازهاری» شده ست

« جوی خون» در کوچه ها جاری شده ست

روز روشن – شام تاریک آمدند

« چکمه پوشان» مست شلیک آمدند

« بیست و پنج ماه مرداد» آمده ست

« اصفهان» و« ری» به فریاد آمده ست

« پهلوی» ابراز خامی می کند

تا « حکومت» را « نظامی» می کند

شاه شاهان !! را به دیده خواب نیست

هیبت « اعدام» را ارعاب نیست

« فاجعه» اینگونه به بنیاد آمده ست

« بیست ونه» از « ماه مرداد» آمده ست

« آتش افروزی» ست از دستان « کین»

« فاجعه» ی « سینما رکس» است این

« پهلوی» از « هول» باشد دل فکار

« چار شهریور» رود « آموزگار»

شد مبرهن « خبط» کرده آن خریف

یک « امامی» را به کابینه « شریف»

جای مرهم استخوان در زخم شد

شهرها یک یک دچار «خشم» شد

قلب « آبادان» و قزوین شعله ور

مشهد و قم – اردبیل و شوشتر

خون و آتش « بذر» خاک کشور است

« عید فطر» سیزده شهریور است

در دل و جان شعله زد سوز و گداز

خطبه« دکتر مفتح» در نماز

قلب « تهران» از فجایعه خونی است

در « مصلی» یک « صف میلیونی» است

مردم از این « سلطنت» - شه خسته اند

« چکمه پوشان» روبروصف بسته اند

در پی « فرمان آتش» آمدند

مردم تهران به « جنبش» آمدند

« انقلابی» را عقوبت می کنند

شب « نظامی» ها « حکومت» می کنند

« گازها»خواهند دم خفه کنند

«کلت»ما شلیک بی وقفه کنند

شب- خلایق سربه «شورش» آورند

«تانک» ها هرروز «یورش» آورند

بعد شلیک «مسلسل» یا «تفنگ»

می شود دیوار کوچه سرخ رنگ

چهره میهن سیاه از «شب» شده ست

انقلاب«صبح» در مذهب شده ست

توطئه- ترفند- بی بنیاد شد

سال روز «نیمه خرداد»شد

شکل بگرفته ست با بیش و کمی

« اعتصابات» وسیع مردمی

بهر«لاله»- «حجله»بندانی شده ست

«جنگ» ها – کوچه«خیابانی» شده ست

گرد آتش «کودکان» بازی کنند

پاره آجر- «کوکتل» اندازی کنند

روزو شب گسترده میگردد «قیام»

«سنگر مردم» به روی «پشت بام»

شعله شلیک باروت است این

جرم « جانی» های « طاغوت» است این

« فجر دین» - شوق مسلمان می شود

فصل خون و « ماه قرآن» می شود

« حکم رهبر» فوق العاده گشته است

لوح فرمان « هشت ماده» گشته است

« مرگ بر شه» هر کجا بی پرده شد

« چالش دینی» چنین گسترده شد

اشک روی گونه ها باران شده ست

« لوله» هر اسلحه « گلدان» شده ست

دستها بوی خوش « مُل» می دهند

تا به هر« سرباز» یک گل می دهند

می کند چون رعد و برق بی امان

خشم « طاغوت زمان» آتشفشان

سیل خون در « ژاله» -لاله پرپر است

« جمعه سرخ» - «هفده شهریور» است

روی « روح اللهیان» ماه است و بس

حزب تنها« حزب» و« الله» است و بس

نی : نوا – «نهضت» : «حسینی» می شود

« رهبری» و قف «خمینی» می شود

« اولین روز» مه خونین « مهر»

خون « طلسم» سلطنت را کرده سِحر

خصم « حمله» وصل پیروزی شده ست

فصل « جنگ دانش آموزی» شده ست

غنچه ها بوی « دبستان» می دهند

عطر گلهای گلستان می دهند

«حوزه»مذهب خلیج عشق شد

« مدرسه» قلب « بسیج» عشق شد

« بچه ها» از عشق «خنجر» ساختند

از دبستان « جبهه» - « سنگر» ساختند

می نشیند بر وجود اهرمن

خشم این «آینده سازان» وطن

بخت از عمال شه برگشته است

« مدرسه» میدان و« سنگر» گشته است

« پهلوی» را باطل السحر آمده ست

« دومین روز» از مه « مهر» آمده ست

با تبانی « شه» وخیل لئام

« حصر» گشته در نجف « بیت امام»

قلبها مثل کبوتر می شوند

شهرها امروز« محشر» می شوند

عشق می داند که تا محشر مدام

یک نفر در عرش می گوید :« امام»

از نسیمی بوی« طوفان» می رسد

این خبر وقتی به ایران می رسد

خشم مردم – آتش تفت است این

« اعتصاب صنعت نفت» است این

« دسته ها» یک یک به هم « پیوسته» شد

« شیر های نفت» یکجا « بسته» شد

روی « کرمان» خیمه زد ابر سیاه

در غروب « بیست و چار مهر ماه»

هیمه های خشم و خون افروخته ست

« مسجد جامع» در آتش سوخته ست

چکمه پوشان – لاشخور – کرکس شدند

« نوکران پهلوی» ناکس شدند

لعن و نفرت زین عمل اندوختند

« منبر» و « قرآن» در آتش سوختند

قهر « دانشگاهیان» طوفان شده ست

کربلای « اول آبان» شده ست

وقت بحران و خطر – جنگ و گریز

صحن « دانشگه» شود جای ستیز

در بهار خون سرود بلبل است

روی دوش ساقه ها « نعش گل» است

در « سماع سرخ» و آهنگ جنون

گل – «گلوله» را کشت در خاک وخون

« مرده موشی» کشته « طاغوت» عنود

دوم آبان - « غلط کردم» سرود

اعتراف « روسیاهی» می کند

از « مراجع» عذر خواهی می کند

« آریامهر» لعین مثل « یزید»

می دهد بر مردمان « وعد و وعید»

حیلت محتاله خود آرایی است

کید او عاری زهر « کارایی» است

شاه با فضل است فضله بذل کرد ! !

چون « هویدا» او « نصیری» عزل کرد

گفت او : « ساواک» را منحل کنم

مشکل مردم به زودی حل کنم

می دهد از « ترس» شاه مرتهن

از « سیاه»و« سرخ» و« چپ» داد سخن

این « سرازیری» ظلم و ذلت است

دوره ی پایان اعلحضرت !! است

« انگلیس» و « روس» حامی می شود

« دولت» ایران « نظامی» میشود

« فجر» می آید – سحر نزدیک شد

این « شعار» از حنجره « شلیک» شد

« توپ» شه خالی ست خود دارد خبر

چون « مسلسل»- « تانک» باشد بی اثر

« سلطنت» توت است !- قیسی گشته است

کیسه: پاگون« اویسی» گشته است !

اهرمن ، مشغول « صف آرایی» است

مهره « ازهاری» ست – «آمریکایی» است

شاه فرمان داد در پایان کار

عزل « ازهاری» و نصب « بختیار»

« جنگ» در «تهران»– ورامین و ری است

روز شنبه « شانزده ماه دی» است

ماه تا ابروی « روح الله» رفت

جشن ملی گشت ، زیرا «شاه رفت»

« عید خون» «بیست و شش دی»ماه بود

بانگ« روح الله»بر افواه بود

دروطن،صف هابرابر می شوند

«ارتش»و«مردم» برادر می شوند

کعبه من- قبله گاه توست این

شهر«نوفل» شهر «لوشاتو» ست این

«نوح»کشتی را هدایت می کند

پیر در غربت «زعامت» می کند

نور«آقا» برسر گلشن رسید

از«سفر» گل آمدو «بهمن» رسید

در تمام چهره ی پور «علی»

ناگهان یک فجر گردد منجلی

آسمان بر خاک ایران آمده ست

موکب «آقا» به «تهران» آمده ست

سیل جمعیت پی «مولا» رود

در «بهشت» خرم «زهرا» رود

هان- « خمینی» خطبه خوانی می کند

«پیر» ما«اعجاز» آنی می کند

«مشت مولا» است- بالا رفته است

روی « منبر» باز «اقا» رفته است

«روح حق» - ابراز «غیرت» می کند

اینچنین «اتمام حجت» می کند:

خارج از وسع تحمل گشته ننگ

میدهد بر«بختیار» اعلان جنگ

«خطبه» هایشان رعد گشت و گرد باد

لرزه بر ارکان « دولت» اوفتاد

پیر ما - «تعیین دولت» کرده است

«جانشین شاه» از ایران گریخت

«بختیار» از مرز« بازرگان» گریخت

«شه» به غربت دایره زنگی گرفت

شهر تهران حالت «جنگی گرفت»

«هوشیاری» بهره « آگاهی است»

«فتنه ای» در «گارد شاهنشاهی» است

شب- « سران گارد» در دوزخ گم اند

پشت «نیروی هوایی» مردم اند

آتشی در خاک ایران در گرفت

جنگ خونین در «لویزان» در گرفت

بخت و اقبال از عدو برگشته است

« بیست و یک» از « ماه بهمن» گشته است

آخرین «جمعه» ست هنگام ستیز

شهر تهران عرصه ی « جنگ و گریز»

«پادگان ها» یک به یک « تسلیم» شد

«فجر بهمن» ثبت در « تقویم» شد

خلق ایران «اشک شادی» ریختند

جانیان یک به یک به «دار» آویختند

از « قیام» رهبر والا گوهر

« فجر» عالم تاب «دین» شد جلوه گر

طی تاریخ این طلیعه نامی ست

طلعـت«جمهوری اسلامی» است

آینه با دین مقابل می شود

« نهضت مهدی» مکمل می شود

« کربلا» خوابیده در خون حسین

«روح حق» تابیده بر شهر خمین

فهم – وقف« نکته دانی» می شود

این قیام « آخر زمانی» می شود

«فجر دین» را طلعتی تازه رسید

«اسب مهدی» پشت « دروازه» رسید

فصل آغاز بنفشه - « بهمن» است

این همه گل راستی مال من است؟

لاله و نرگس – شقایق – نسترن

یادگارانند از یاران من

دوستان همسفر با فاخته

«شب ستیزان»به ظلمت تاخته

«رزم پویان» شب شور و« قیام»

دوستداران گل و نور و «امام»

«انقلاب» گریه و آه است - این

ابتدای جلوه ی ماه است _ این

جشن پیوند گل و خورشید و آب

جشن گل ریزان «عید انقلاب»

فصل محو« ظلم اهریمن» رسید

ماه خونین پیکر « بهمن» رسید

ماه خون – ماه طپش– ماه قیام

«بیعت تاریخی» خلق و امام

ماه سرخ سبزهای سربدار

عشق بازان شهید کوی یار

باغبانان بنفشه های خون

عارفان هفت وادی جنون

ماه« شلیک شقایق» با نگاه

رویش خورشید در باغ پگاه

ماه ختم کفر در پایان شب

انتهای اقتدار بو لهب

نور در اقصای شب در نشر بود

آیه ی « فجر» و « لیال عشر» بود

آسمان: روشن – زمین چون« گلشن»است

جشن خون و« انقلاب بهمن» است

می وزد از باغ جمهوری عشق

عطر خونین گل سوری عشق

آفتاب عشق دور از میغ هاست

جشن «پیروی خون» بر تیغ هاست

شد به پا با همت پیر و جوان

«انقلاب» مهدی صاحب زمان

«کوکتل» اندازان شبهای خطر

«جبهه سازان» سر هر رهگذر

«فاتحان فجر» و پیروزی خون

اندک اما چیره بر خصم فزون

آخر پرواز – خونین بالی است

جایشان« سبز» و همیشه« خالی» است

دور گردانیم از شب بوم را

سایه ی آن سالهای شوم را

سالهای شب ترین و بی چراغ

انهدام لاله و تخریب باغ

سالهای شحنه و شلاق و بند

حس خوشبختی به زور زهرخند

چشم را بستم- زمان خواب شد

ذهن من در سالها پرتاب شد

ساس ها دیشب به خوابم آمدند

کرم های اضطرابم آمدند

کفش دوزک های کور گورها

آفتابی گشته اند از دورها

یک رطیل چاق از چشمم چکید

عشق را نزدیک پلک من گزید

باغبان بر داس زخم باغ داشت

غنچه هارا چید و جایش داغ کاشت

هرچه من گل داشتم غم چید و رفت

غنچه هایم را کفن پیچید و رفت

لاله این باغ در تیغ و تیر خورد

یک شقایق در سحر شمشیر خورد

مملکت در چنگ مشتی کاسه لیس

گرگ آمریکا - شغال انگلیس

«مردها» – زندانی «نامرد»ها

ازدیاد «رنجها» و« دردها»

در حق ما «دوست» پیری کرده است

آینه را گرد گیری کرده است

انقلاب نور و باران است این

مژده ی خون «شهیدان» است - این

سالها در کار سِحر آموزیم

اهل فردایم اگر امروزیم

باز کردم پنجره های نماز

تا ببینم کعبه را با چشم باز

حین حفاری اعماق ملال

یافتم یک چشمه پاک و زلال

عشق در من ابتدای حیرت است

انتهای آبهای فطرت است

اولین بار است من گل دیده ام

در طلوع باغ ، بلبل دیده ام

باغ عرفان بی نیاز از دیدن است

عشق اینجا خسته از گل چیدن است

دیده ام در رکعتی قبل از رکوع

در نمازم ماه را پیش از طلوع

خط جادو یار بر ابرو کشید

یک نفر در عمق جانم هو کشید

نام یک گل را تلاوت می کنم

باز تجدید طراوت می کنم

شیعه با «شور حسینی» دیدنی ست

خطبه خوانی «خمینی» دیدنی ست

شاعری در کشف کوکب می رود

عارفی آن سوی مذهب می رود

ای خمینی ! آفتاب انقلاب

رجعت سرخ و تب آلود شهاب

گل نداری ای بهار بی طواف

بی شکوفه باغهایت بی عفاف

هرکه قلبم دید – خنجر ساز شد

شهر مالامال تیر انداز شد

عاشقی چون لاله قرمز پوش بود

شاعری در کوچه الکل نوش بود

شبنمی در پای گل محروم شد

مرگ دیدن عادتی مرسوم شد

لیلی شهر غزل رقاص گشت

صیغه ی شبهای عمر و عاص گشت

ارث تاریک بجا از قوم لوط

عطر کافور است یا بوی حنوط

یک نفر اندوه های چاق خورد

در تمام زندگی شلاق خورد

شاعری آتش گرفت و داد زد

عشق آمد شعله ها را باد زد

دیده ام در ابتدای هر ذبیح

انتهای مریم دور از مسیح

له شدم در زیر آوار بلا

سرفه کردم در سراشیب ندا

آسمان ! از دست دادم بال ها

سنگسار زخم گشتم سالها

در ثمود آباد – غرقم در قنوت

من نمی سازم فلوت قوم لوت

قاف را هد هد نشان من نداد

قرنها بگذشت سیمرغی نزاد

روی دیوار غزل بامی نماند

در رباعی خانه خیامی نماند

بوی نکبت می دهد ظلمتکده

سکته می خیزد از این حیرتکده

یک نفر آن دور تیغی می کشد

یک نفر این سو ی جیغی می کشد

هر که مجنون گشت آخر بید شد

عشق آتش خورد تا خورشید شد

سالها مستاجر رنج خودم

تکیه داده روی آرنج خودم

سالها با گریه ها سر کرده ام

روح را چون نوح لاغر کرده ام

سالها شستم لباس یاس را

پهن کردم خیسی احساس را

سالها را تاب بستم بر درخت

زندگی کردم به احساسی کرخت

روی شطرنج غمم یک رخ نبود

زندگیم : یک صدا – پاسخ نبود

پنجره ها – پنجه های بسته اند

از گچ و دیوار و آهن خسته اند

صاعقه بر چشمهایم خورده است

یک کبوتر در نگاهم مرده است

رنجهایم جمله کابوس جنون

لخته لخته ته نشین در جوی خون

از سه تارم رنگ آبی ریخته

اشک من امشب حسابی ریخته

یک نفر با ید به من خوبی کند

لایروبی رنج ایوبی کند

یافتم در شب دعاهای صریح

بوسه پیدا کردم از جلد ضریح

دست چین کردم گل باغ عزا

مثل گریه سرخ تقدیم : شما

ای تو ساحل کشتی نوح مرا

رنگ آرامش بزن روح مرا

کوچه ها لبریز عوعوی سگ است

عشق یک تیغ است دنبال رگ است

خواب دیدم شب به پایان می رسد

این نماز آخر به ایمان می رسد

بی چراغی در شب باران خوش است

همنشینی با غزل کاران خوش است

راه رفتم – فصل پاییزان رسید

ایستادم تا به من باران رسید

زیر باران چتر چشمم باز گشت

عشق دیشب رفت – امشب باز گشت

در «بهار» ماه «بهمن» گل شکفت

بر تمام شاخه ها بلبل شکفت

سوی گردون تیرهای «آه» رفت

مژده ی رحمت رسید و «شاه» رفت

در ستم سوزی این هابیلیان

شد زباله دان پر از قابیلیان

«مرد» آمد با سمندی «فجر پوی»

با زبانی از« عدالت» شرح گوی

یار «محرومان» – رفیق« خستگان»

«مقتدا»ی و «پیر» حق پیوستگان

«معجزه» را نور باران کرد او

ماه «بهمن» را «بهاران» کرد او

باغ خندید و بنفشه باز شد

«انقلاب» رنگ و« نور» آغاز شد

آسمان از دود غم تاریک بود

زین سبب پایان شب نزدیک بود

«سلطنت» از خون مردم رنگ داشت

«شاه بودن» – «تاجداری»ننگ داشت

ظالمان ذبح پرستو کرده اند

کشت و زرع «مار» و« زالو» کرده اند

«پهلوی» سگ توله های لوس داشت

امنیت از« سکه» و« جاسوس» داشت

جیره خواران – خائنین ملک و دین

با «خیانت ها» – «جنایت ها» اجین

سر به سودای «شرارت» داشتند

دست در« دزدی»و« غارت» داشتند

از لبان تو سلام اسطوره شد

عشق با تو داخل محدوده شد

آسمان داند که در دنبال یار

هر ستاره می شود دنباله دار

شرع ما مشروع شد مشروط نیست

دین ما با کفر و کین مخلوط نیست

دین ما آماج خیل حارب است

انقلاب از ماست –حفظش واجب است

هر کجا خیل منافق ظاهرند

سربداران خمینی حاضرند

لاله ها را آبیاری می کنیم

دین خود را پاسداری می کنیم

آینه را از زمین برداشتیم

« ماه بهمن» ما همه گل کاشتیم

لاله در باغ« شهادت» روشن است

سیل گل – اتشفشان بهمن است

«مرد» آمد از افق های ازل

بر لبانش « فقه» در چشمش «غزل»

آمد از اوج ثریا تا سمک

با زبان «دف» به شرح نی لبک

عصر« مهدی» به حق نزدیک شد

«خطبه» هایش «شعر» شد شلیک شد

عاشقان او خلیجی می شوند

بچه های او بسیجی می شوند

۲۳ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۴۷
فارس نیوز |
تعداد بازدید : ۳,۴۷۸

اظهار نظر

برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.