جمعه، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱, ۰۰:۰۷
|
English
صفحه نخست
تقدیر و تشکر
زندگی
سلامت
ایثار
بازنشستگان
دنیای IT
دیدنی ها
امور بانوان
تسلیت
گالری عکس
مقالات همکاران
صفحه نخست
بازگشت به سایت اصلی شرکت
پست الکترونیک
جستجو
»
ایثار
کلمه جستجو
:
نوع اخبار:
عمومی
از تاریخ
:
تا تاریخ
:
آخرین پیام بیسیمچی «گردان شهادت»
خبرگزاری فارس: او بی سیمچی کار بلدی بود؛ اما چون کربلای 5 را درک کرده بود حسابی هوایی شده بود، وقتی در کربلای 8 به خط میرفت، به کمک بیسیمچی که قرار بود همراهش برود، گفتم «حق نداری بیسیم را از بهرام بگیری؛ اگر من صدایت را بشنوم، فکر میکنم برای او اتفاقی افتاده» و لحظه به لحظه از پشت بیسیم با بهرام حرف میزدم؛ تا اینکه صدا عوض شد.
وصیتنامه زیبای یک نوجوان شهید
می خواهم قلم را به سینه سفید کاغذ آشنا کنم و نقشی از آن رٌخ زیبا بر این سینه سفید منقوش کنم اما قلم را توانائی این کار نیست و کاغذ را تحمل این نقش نمی باشد. می خواهم امواج خروشان احساس را به مهار عقل در زندان تن محبوس کنم اما عقل را توان به بند کشیدن دل نیست و تن را قدرت نگه داشتن روح نمی باشد. می خواهم مرغ اندیشه را از پرواز در آسمان خون رنگ عشق باز دارم اما...
صاحب دوچرخه 28 را بزنید!
خاطراتی کوچک از شهید بزرگ حاج «اسدالله لاجوردی»
قبر شماره 29، قطعه26
ای کسانی که ایمان آورده اید آیا می خواهید شما را بر تجارتی راهنمایی کنم که از عذاب دردناک خداوند نجاتتان دهد ؟ آن تجارت ایمان به خدا و رسول و جهاد در راه خداست با اموالتان و جانهایتان ، این کار برای شما بهتر است اگر که از دانایان باشید
اینجا هنوز درهای آسمان باز است
نمیدانم شما معروفترین خاطره تفحص را شنیدهاید یا نه؟ خاطره معروف شهید غلامی را؟ بارها شهید غلامی و بعد از آن، راویان آن حماسهها، این قصه را بر زبان جاری نمودند که: وقتی خواستیم کار تفحص را در منطقه عملیات محرم آغاز کنیم...
خرید سال نو به سبک رزمندگان
«هان؟ حتما فکر کردی ازت پول قرض میخوام آره؟ تو آن پولهایی که ازم قرض کردی بده، باقی پیشکش. این پول را برای خرید عید جمع میکنم. بچهها دارند میروند کرمانشاه. حالا پاشو برو دست و صورتت را بشور که پدر خواب را درآوردی! حالم گرفته میشود.دست میاندازم که پول را پس بگیرم ...
شهادت تازه داماد در سال 61
بیش از چند ساعتی به شروع عملیات نمانده است و من احتمال کشته شدن خود را در این عملیات حس میکنم. تا به حال در خیلی از عملیاتها شرکت کردهام اما سعادت کشته شدن را نداشتم و از خدا میخواهم لطفش را شامل حال این بنده حقیر نموده و من را در زمرهی شهدا قرار دهد
نامه های فرمانده به پدرش
پدر جان همانطور که میدان جبهههای ما پر از معنویت و عشق و ایمان است و همه ی افراد با خلوص نیت و آرزوی شهادت مشغول دفاع هستند. برادران همیشه قرآن میخوانند و دعا میکنند که شهید شوند. از همه میخواهند که دعا کنند تا آنان شهید شوند. هرکس به جبهه میآید به عشق شهادت میآید .به عشق کشتهشدن در راه خداوند منان...
لطفا 22 ثانیه به عکس نگاه کنید!
به این چهرهها نگاه کنید و به چهرههایی که هر روز از کنارتان رد میشوند. چهرههایی که از کنار ما رد میشوند با اینکه ظاهرا در رفاه بیشتر به سر میبرند اما انگار همیشه از چیزی رنج میبرند. خیلی فرق نمی کند از چه چیزی. مثلا قسطشان عقب افتاده یا درآمدشان کم است. ماشینشان خراب است یا کلاهشان را برداشتهاند یا...
شهدایی که با بدن سالم تفحص شدند
در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آنها را زنده زنده دفن کرده بودند. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدنهایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید چون اصلاً سابقه نداشت بعد از 25 – 30 سال اینگونه جنازهها سالم باشند
دلنوشته همسر یک جانباز برای رهبری
«شیرین» آرزو میکرد روزی با ویلچر «ابراهیم» به محضر آقا برود و سربازی خود را اعلام کند. امروز که شنیدم «مهرانراد» آسمانی شده، به دلم گذشت که شاید دیگر توان دیدن دردهای «شیرینش» را نداشته و عازم سفر شده است. جانباز سرافراز دوران دفاع مقدس «ابراهیم مهرانراد» به همرزمان شهیدش پیوست
قنداقه دخترم را روی تابوتم گذارید
وقت رفتن گفت فرزندم دختر است اسمش را هم میگذاریم محدثه. در آخرین تماس تلفنیاش هم گفت: من دیگر برنمیگردم قنداقه محدثه را در تشییع جنازهام بگذارید بر روی تابوتم. مطمئنا من و دخترم هرگز یکدیگر را نخواهم دید. دقیقا همان شد که میگفت
خاطرات اولین جانباز شیمیایی(1)
تا نزدیک ظهر در بهداری بودیم. خیلی از بچه ها می آمدند تا مجروحان جدید جنگ را ببینند. مسئول بهداری که حسابی وحشت کرده بود، نمی گذاشت بچه ها پا به بهداری بگذارند؛ به خاطر همین روی یک مقوا نوشت: «ملاقات مطلقاً ممنوع!»
خلبانِ بیباک را می شناسید؟
شهید سهیلیان و کشورى به همدیگر وابستگى عاطفى خاصى داشتند. بعد از شهادت حمیدرضا، دور احمد کشورى را گرفته بودند تا از خبر شهادت حمیدرضا مطلع نشود. اما وقتى در اخبار رادیو شهادت سهیلیان را اعلام کردند، احمد کشورى هم شنیده بود. دوستانش مى گویند: شهید کشورى به قدرى از شنیدن این خبر ناراحت شد که چند روز عزادار بود و غذا نمى خورد و مى گفت: «از وقتى حمیدرضا شهید شده احساس مى کنم یک بالم شکسته و نمى توانم پرواز کنم.»
دوکوهه چگونه دوکوهه شد؟
من مسئله انتخاب فرماندهی تیپ را گذاشتم روی دوش خودشان؛ چون نمیخواستم آن حالت برادری حاکم میان آنها با انتخابی که از جانب من صورت میگرفت، دستخوش لطمهای بشود. لذا همانجا خودشان تصمیم گرفتند و حاجاحمد برای فرماندهی تیپ پیشنهاد شد. آقای شهبازی به عنوان قائممقام ایشان تعیین شد و حاجهمت هم مسئولیت رئیس ستاد پشتیبانی تیپ را به عهده گرفت
فرمانده بهداری لشکر امام حسین(ع)
شب که عملیات شد . آقا مجید بعد از رتق و فتق امور همراه با تک تیر اندازه ها به دل دشمن رفت و تا صبح فردا از او خبری نشد تا اینکه به من گفت : حاجی کشفی را بگیر می خواهم با او صحبت کنم ،وقتی تماس بر قرار شد به حاجی کشفی گفت : من الان در سنگر فرماندهی عراقیها هستم سنگرهای محکم و خوبی برای اورژانس است ، اینجا می نشینیم تا امکانات و نیروی بهداری را برای استقرار بیاوری
ماجرای ازدواج شهید احمدی روشن
این شناخت من در زمان قبل از ازدواج بود و من نمی دانستم که ایشان به این اندازه شوخ طبع و خنده رو هستند، گفت: ولی ایشان بعد از ازدواج آدم دیگری شدند یعنی دقیقا همان حرف امام که می فرمایند انسان باید در زندگی شخصی وجهه شاد و خندان داشته باشد، در ایشان بود
خطر مین!
داخل سنگر بودم که یکی آمد گفت: علی! در دویست متری ما جعبههای سفیدی است که در سبز دارد. عکس تاج هم روی آن است. یک مقدار خاک روی آن ریختهاند و اگر نزدیک آنها بشویم منفجر میشویم... رفتیم به ارتشیها گفتیم. گفتند اسم اینها مین است... گفتیم خب، اگر این طوری است، بدهید ببریم جلو عراقیها بگذاریم... جناب سروان به من گفت: بچه بسیجی اینها دو سال دوره دارد
مرخصی عراقیها به سرباز ایرانی
آخرین بار که محمود به مرخصی آمده بود برایمان تعریف کرد که این مرخصی را عراقی ها به من هدیه دادند گفتم چرا عراقیها؟ گفت چون رفته بودم گشت و وقتی به تنهایی از گشت برمیگشتم به چند عراقی برخوردم
عکسالعمل یک شهید به نام ابوالفضل
والفجر 8 مجروح شده بود برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود. پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند...
صفحه ۱ از ۱۷
۲
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹
۱۰
بعدی »
صفحه نخست
عضویت
ارتباط با ما
کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شرکت ارتباطات زیرساخت می باشد.